الشيخ المفيد ( مترجم : محلاتى )

8

الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى )

برايتان پسنديده‌ام ) به من بازنگردانيد ( و در صدد مخالفت من برنيائيد ) خداوند من و شما را بيامرزد ، و به آنچه در آن دوستى و خوشنودى اوست راهنمائى فرمايد . ( راوى گويد : ) پس ( از اين سخنان ) مردم بهم نگاه كرده و به يكديگر گفتند : از اين سخنان كه گفت در باره او چه پنداريد ( و آيا چه ميخواهد انجام دهد ) ؟ گفتند : به خدا سوگند چنين پنداريم كه ميخواهد با معاويه صلح كند ، و كار را به او واگذارد ! مردم گفتند : به خدا اين مرد كافر شد ! ( اين را گفتند ) و بسراپردهء آن حضرت ريخته هر چه در آن بود بيغما بردند تا جايى كه جا نماز آن حضرت را از زير پايش كشيده و بردند ، و ( مردى بنام ) عبد الرحمن بن عبد اللَّه جعال ازدى با خشونت پيش آمد و رداى آن حضرت را از دوشش كشيد ، و آن جناب بدون رداء همچنان كه شمشير بگردنش آويزان بود در خيمه نشسته بود ، آنگاه اسب خود را خواسته آوردند و سوار شد و گروهى از نزديكان و شيعيان آن حضرت ( براى نگهبانى ) دور او را گرفته ، و از كسانى كه ارادهء آزارش را داشتند جلوگيرى ميكردند ، فرمود : قبيلهء ربيعه و همدان را نزد من آريد ، و چون آنان را خبر كرده آمدند و دور تا دور او را گرفته مردمان را از آن جناب دور ميكردند ، و به همين حال با گروهى ديگر از مردمان ( جز اين دو قبيله ) كه با او بودند به راه خود ميرفت ، و همين كه بتاريكى ساباط ( مدائن ) گذر كرد مردى از بنى اسد كه جراح بن سنانش ميگفتند پيش آمد و در حالى كه شمشيرى باريك در دست داشت دهنهء اسب آن حضرت عليه السّلام را گرفت و گفت : اللَّه اكبر ، اى حسن مشرك شدى چنانچه پدرت پيش از اين مشرك شد ( اين سخن ياوه و حرف نابهنجار را گفت ) سپس با آن شمشيرى كه در دست داشت چنان بران آن حضرت زد كه گوشت را شكافته به استخوان رسيد ، و امام عليه السّلام ( از شدت آن زخم ) دست به گردن آن مرد انداخت و هر دو به زمين افتادند ، پس مردى از شيعيان امام حسن عليه السّلام بنام عبد اللَّه بن خطل طائى آن مرد را بگرفت ، و آن شمشير را از دستش بيرون كشيده و شكمش را با همان پاره كرد ، و مرد